احساس گناه

نخوابیدم
توان خواب از سرم رفته
نمیدانم‌ چرا

نسل من سوخت در آتش جنگ
بعد من هر روز میسوزد در خیابان‌ها
و من
من دور از درد دلم
نمیدانم چرا

لقمه از بغض گلویم پایین نرود
فریاد کمک غرق اشکم بجایی نرسد
میدانم چرا

ولی من شعار “مرگ‌ بر” ندهم
میدانی چرا؟

بیا شیخ، بیا
تو که خون فاطمه در رگ جسمت جاریست، بیا
بیا رحمان شو، رحیم باش
نه برای من، نه برای خودت
برای پیر، برای پیغمبر، برای قلب اشکسته پاک یزدان، بیا

حال شاید عاقبتت خیر شود

Leave a comment